سروش

هو الحبیب


مطلبی در ذهنم مینشست...

در همان جا پست وبلاگ میشد؛ مدتی می ماند... هیچ کس آن را نمی خواند و دوباره پستی دیگر به همان سرانجام میرسید و بعدی و بعدی و بعدی...

نسبت به بچه ها حال و هوای عجیبی دارم؛ بچگی همه ی آن ها را دوست دارم ولی در خردسالی ارتباط زیادی با آن ها برقرار نمی کنم...

سه چهار ساله که می شوند آغاز ارتباط من با آن هاست...

در مسیر بزرگ شدنشان مثل همه ی آدم ها، با بعضی نزدیک تر می شوم.

سروش از آن هایی ست که هرچه بزرگ تر میشود با او دوست تر می شوم...

وقتی از ماجرای کتاب فروش شدنش می گوید؛ از کتاب خریدن و خریدن و خریدنش... تا آن جایی که آقای کتاب فروش پیشنهاد کار تابستانی به او می دهد؛ به وبلاگ نویسی دعوتش می کنم.

همراه با خانمم برای فردای آن روز به خانه ی مان دعوتش می کنیم تا یک دوره وبلاگ نویسی بگذراند و خاطرات یا هرچه خواست در آن جا بنویسد و سروش توانست صفحه خودش و صفحه ی من را با هم باز کند.

از بین کتاب هایی که خوانده نام شردرمن را برای صفحه اش انتخاب میکند و حالا این جا می نویسد.



اول باید تشکر کنم از همه ی کسانی که از نوشتنم سراغ میگرفتند.

دوم باید عذر خواهی کنم از مهدیه که تا آن جا ننوشتم که دی روز آمده و برایم گلایه اش را نوشته.


حوض پر از ماه بود...

هو الحبیب


((اولین))

امیر حسن هرچه بود به جان خریده بود و یک استودیو، اتاق فرمان و... در خانه ی مشروطه اصفهان سرپا کرده بود. کاش همین دو کلمه و سه نقطه بود؛ حالا که فکر می کنم با خودم میگویم:

عجب دلی دارد این بچه...

کوروش انتخاب بسیار مناسبی بود برای ما؛ هرچه می گذرد و بیشتر با او هستم این را بهتر درک می کنم...

هرچه گذشت باعث شد کوروش عزیز! هم امروز در این خانه مشروطه ی ما کوروش علیانی همیشه نباشد و حالا مانده تا در برنامه جا گیر شود!

اول اول های برنامه از اتاق فرمان کارها را زیر نظر داشتم؛ حاجآقای شاه آبادی روایتی از محبین زمان آقا علی بن موسی رضا خواند... همراهم زنگ زد؛ آن قدر این اسم و صاحبش را دوست دارم که بدون درنگ جوابش را دادم. اما این بار آقا ... عزیز!  داد و فریاد بر سر من گذاشته بود که این چه بلایی است بر سر این موضوع آورده اید؟ این چه مجری ست؟ این چه کارشناسی ست؟...

نمی دانم! چرا کمی صبر نکرده بود؟!

چرا با همان ده دقیقه آغاز تمام کار ما را شسته  بود و رفته بود؟!

نمی دانم! با خود نگفته بود بعد از برنامه برای گفت و گو شاید مناسب تر باشد؟!

نمی دانم!...

من هم مثل یک شاگرد سکوت کردم و فقط گفتم الآن برای قضاوت زود است کمی صبر کنید سی افطار مهمان شما هستیم.

ویژه برنامه ی افطار ماه مبارک رمضان امسال شبکه اصفهان با ((موضوع سبک زندگی دینی و آداب)) را دوست عزیز ما امیر حسن شیرانی نژاد تهیه می کند و ما چند نفر( یعنی خودم، امیر حسن و دو دوست دیگر که نمی دانم! شاید دوست نداشته باشند نام آن ها را این جا بنویسم اتاق فکر این برنامه بوده ایم)


وبلاگ نویسی از دیار غریب

 

هو المحبوب 

 

 راهی شدم. به چشم بر هم زدنی...

گذرنامه ی بدون اعتبارم یک روزه معتبر شد و تا سفارت لبنان به پیش رفت!

حالا به دمشق رسیده ام و نمی دانم تا کجا خواهم رفت!

 

(اصلاحیه ی نوشته ی پایین پست:

نوشته شده توسط صالح احمدی در یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ و ساعت ۱۳:۴۳ (به وقت این جا))

شیخانه

یا هو


دوش از مسجد سوی میخانه آمد شیخ ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما


برای نونگاری مسعود عزیز بر صفحه ای جدید.



امام

امام


هو الحبیب


آخرین روز کودکستان همه ی بچه ها دستاشون با یک هدیه پر شده بود... اون روز مادرم اومده بودن تا برویم خانه ی مامان جان؛ فاصله ای نداشت یکی دوتا کوچه اون طرف تر بود.

رسیده و نرسیده اون جعبه ی بزرگ و کم قطر و بازش کردم و تا شب حسابی مشغول بودم با اون صفحه ی آموزش الفبا و شکل های مختلفش که باید دوتا فیش های فلزی رو درست میگذاشتی کنار حرف اول یا اسم اون شکل که حیوون و چیزهای دیگه بود و بعد از اون یک چراغ قشنگ روشن میشد.

هنوز از حروف الفبا چیز زیادی نمیدونستم برای همین با آزمون و خطا شکل ها و حروف را ربطشون میدادم...

شب زودتر از این که بریم خونه خوابم برده بود؛ برای همین از خواب بیدارم نکرده بودن و شب را مهمان خونه ی مادر بزرگ بودم...

چشمهام که باز شدن توی اتاقی بودم که از همه ی اتاق های اون خونه بزرگ تر بود و اسم اونو گذاشته بودن ((اتاق مهمونی))... یک کمی که به چپ سرم را برگرندوندم دیدم مادر بزرگ تکیه به دیوار داده و  خاله هم کمی اون طرف تر جلوی در اتاق پشتی روبه مادر بزرگ، چشم به رادیوی روی طاقچه ی بالای سر مامان جان نشسته... گریه ی عجیب مادر بزرگ و خاله من را از رخت خواب بلند کرد؛ وقتی به سمتشون رفتم مادر بزرگ گفتن امام...

گریشون تمومی نداشت...                                                       

نمیدونم چطوری توی همان وقت کم قبل از ظهر، خود مردم ناخودآگاه به سنت همیشگی عمل کرده بودن یا اطلاعیه ای چیزی در کار بود...همگی جمع شده بودند میدان امام اصفهان...

انگار که حتا به خاک سپردن امام هم برای همه عجیب بود! انگار که انتظار دیگه ای با اون ها بود...

آخرای مراسم که نبود چون یادم نمیاد مراسم خاصی برگزار شده باشه فقط یادمه وقتی مادر را دیدیم گفتن آقای طاهری (امام جمعه وقت اصفهان) هم گفتن که دارم میروم تهران برای مراسم خاکسپاری امام!

شب، قبل از اینکه برویم طبقه پایین خونه ی مادر بزرگ یک نگرانی بزر گ تمام شد؛ یک سوال بزرگ که از صبح چندین بار شنیده بودم جواب پیدا کرد...از زبان مادر شنیدم که روبه هممون گفتن:

خبرگان آقای خامنه ای را ره بر بعد ی اعلام کردن.

همه جمع بودن خونه ی  مادربزرگ؛ عموها و زن عموها، عمه ها و شوهرعمه، حاج حسن و... داشتن آماده میشدند که بروند تهران...

از این آدم بزرگا... فقط مردها قرار بود بروند تا اون جایی که یادمه فقط ماشین بابا بود و شاید یک نفری هم بیشتر از ظرفیتش، نه خانمها را بردن نه بچه ها را، منم که عجیب دلم میخواست بروم تا آخرین لحظه ها نگاهم به این بود که من را هم با خودشون ببرند ولی میگفتن نمیشه...

اون قدر این نرفتن برای همه سنگین بود که سال بعد مامانم که نزدیک زایمانشون بود استخاره کردن و همگی راه افتادیم برای اولین سالگرد امام به سمت مرقد مطهر...



چند خطی از ...

هو المحبوب
 
 

بعد از آن شب که با آیینه قدی* نوشتمش، می آمد و یک به یک کتاب های** ((آتش بدون دود)) را میگرفت و می رفت...

آخرین روزهای عید، چهارمین کتاب  را با چند خطی باز گردانده بود!

((لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

محکم اند( باهمند)

خوش بحالشان که لنگه ی

هم اند...

"با کتاب هایت، عیدم خوب بود"

تشکر))

 


* برای آیینه قدی یک نظر گذاشته شده بود، که هرچند فقط برای من نمایشش امکان داشت ولی بی اندازه زیبا، پر از احساس و جان بخش بود...

 ** نادر ابراهیمی عزیز هفت جلد ((آتش بدون دود)) را با نامی و عنوان ((کتاب اول تا هفتم)) مشخص کرده است.

 

آیینه قدی*

هو الحبیب


هرچه نگاه می کنم از خودش بیرون نمی آید؛ چند لحظه ای با ماست دوباره با خودش چند لحظه ی بعد چیزی میگوید بعد از آن دوباره بی خیال ما می شود. دوباره و دوباره و دوباره...

مدتی است که با خود میگویم، باید کاری برایش کرد؛ حتا یک دفعه تصمیم گرفتم کوله پشتی بیندازم و راهی تهران شوم تا بتوانم با او حرف بزنم.

فرصت خوبی دست داد!

شروع میکنم... از خودم میگویم؛ چیزهایی میگویم وهمه ی کسانی که آن جا هستند را انگشت به دهان می گزارم!

صالح!

(این چیزایی که میگوید واقعی است؛ یعنی همه ی این کارها را کرده است!)

به او میگویم برو وبلاگم را ببین تا خیلی بیشتر از این ها بدانی... از تعدادی پست ها برایش میگویم...

هنوز بیرون نیامده! نباید هم بیاید! اگر بیرون آمدنی بود که من این طور برایش نمی گفتم؛ از خودم نمی گفتم!

تا آخر شب تا آن جایی که می شد تا آن جایی که میتوانستم؛ گفتم. گفتم و گفتم و گفتم...

 غیر از همان اوایل بحث که میخواست پنهان کند؛ بعد از آن دیگر به  آن فضا وارد نشد؛ انگار هم صدایی پیدا کرده بود؛ انگار که حرف دلش را دیگری با صدای بلند فریاد می کرد...

من میگفتم او میشنید من میگفتم و او لبخند میزد و دوباره خودش بود و خودش...

آخر شب حرف از رمان و داستان و فیلم و موسیقی بود؛ بهترین نقطه برای پایان...

جلد اول ((آتش بدون دود)) را به او می دهم...

میگویم یا علی...

وقتی راه می افتم به سمت خانه، حالا مثل همیشه ی این روزها من با خودم هستم...



*آیینه قدی:

این نام گذاری ماجرا دارد؛ اول همان که از خودش برمی آید و دوم به خاطر یک آیینه قدی است که اگر دستم به آن می رسید به بهانه ای کارش را تمام می کردم.



از زبان سعدی

بعونک یا لطیف

 

آشکارا نهان کنم تا چند

دوست می دارمت به بانگ بلند

 

روز زيباي او

هو الرئوف

صلی الله علیک یا محمد بن علی (علیه السلام)

 

براي او

 

 

 حالا ديگر گل ها و ميناها منتظرند تا به او برسند...

به رسم امين و امانت هرچه زودتر بايد به صاحبش برسند.

 

مسافر چشم ها

هو الرئوف 

چشم ها بویی چیده اند؛ تمامی وجودم را به بازی گرفته اند؛ انگار که گم گشته ای یافته اند.

بی اخیار راه به دیگرسو می رود؛ چشم های گره خورده این چنین بر سرم آورده اند...

قصد جدایی ندارند؛ می روند تا آن جا که تمامی مسافران برگشته و منتظر را به میهمانی آغوشم بیاورند...

مستی بویشان سرمستم می کند و انتظار را سخت تر از روز قبل...

این بارکه باز آمده اند، باید که در روز او در همین نزدیکی ها به او برسند...  

گل های نرگس برگشته اند و مسافر من هنوز در راه است...