امام
هو الحبیب
آخرین روز کودکستان همه ی بچه ها دستاشون با یک
هدیه پر شده بود... اون روز مادرم اومده بودن تا برویم خانه ی مامان جان؛ فاصله ای
نداشت یکی دوتا کوچه اون طرف تر بود.
رسیده و نرسیده اون جعبه ی بزرگ و کم قطر و بازش
کردم و تا شب حسابی مشغول بودم با اون صفحه ی آموزش الفبا و شکل های مختلفش که
باید دوتا فیش های فلزی رو درست میگذاشتی کنار حرف اول یا اسم اون شکل که حیوون و
چیزهای دیگه بود و بعد از اون یک چراغ قشنگ روشن میشد.
هنوز از حروف الفبا چیز زیادی نمیدونستم برای
همین با آزمون و خطا شکل ها و حروف را ربطشون میدادم...
شب زودتر از این که بریم خونه خوابم برده بود؛ برای
همین از خواب بیدارم نکرده بودن و شب را مهمان خونه ی مادر بزرگ بودم...
چشمهام که باز شدن توی اتاقی بودم که از همه ی
اتاق های اون خونه بزرگ تر بود و اسم اونو گذاشته بودن ((اتاق مهمونی))... یک کمی
که به چپ سرم را برگرندوندم دیدم مادر بزرگ تکیه به دیوار داده و خاله هم کمی اون طرف تر جلوی در اتاق پشتی روبه
مادر بزرگ، چشم به رادیوی روی طاقچه ی بالای سر مامان جان نشسته... گریه ی عجیب
مادر بزرگ و خاله من را از رخت خواب بلند کرد؛ وقتی به سمتشون رفتم مادر بزرگ گفتن
امام...
گریشون تمومی نداشت...
نمیدونم چطوری توی همان وقت کم قبل از ظهر، خود
مردم ناخودآگاه به سنت همیشگی عمل کرده بودن یا اطلاعیه ای چیزی در کار بود...همگی
جمع شده بودند میدان امام اصفهان...
انگار که حتا به خاک سپردن امام هم برای همه
عجیب بود! انگار که انتظار دیگه ای با اون ها بود...
آخرای مراسم که نبود چون یادم نمیاد مراسم خاصی برگزار
شده باشه فقط یادمه وقتی مادر را دیدیم گفتن آقای طاهری (امام جمعه وقت اصفهان) هم
گفتن که دارم میروم تهران برای مراسم خاکسپاری امام!
شب، قبل از اینکه برویم طبقه پایین خونه ی مادر
بزرگ یک نگرانی بزر گ تمام شد؛ یک سوال بزرگ که از صبح چندین بار شنیده بودم جواب
پیدا کرد...از زبان مادر شنیدم که روبه هممون گفتن:
خبرگان آقای خامنه ای را ره بر بعد ی اعلام کردن.
همه جمع بودن خونه ی مادربزرگ؛ عموها و زن عموها، عمه ها و شوهرعمه،
حاج حسن و... داشتن آماده میشدند که بروند تهران...
از این آدم بزرگا... فقط مردها قرار بود بروند
تا اون جایی که یادمه فقط ماشین بابا بود و شاید یک نفری هم بیشتر از ظرفیتش، نه
خانمها را بردن نه بچه ها را، منم که عجیب دلم میخواست بروم تا آخرین لحظه ها
نگاهم به این بود که من را هم با خودشون ببرند ولی میگفتن نمیشه...
اون قدر این نرفتن برای همه سنگین بود که سال
بعد مامانم که نزدیک زایمانشون بود استخاره کردن و همگی راه افتادیم برای اولین
سالگرد امام به سمت مرقد مطهر...